![]() |
![]() |
|
| چون که کردم درد دل اندر شبی از دل به دل ××× دل تمنا کرد تا خنجر زنم در بین دل |
|
پاسها از شب گذشته است.
میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است میزبان در خانه اش تنها نشسته. در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او اوست مانده.اوست خسته. مانده زندانی به لبهایش بس فراوان حرفها اما با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند میزبان در خانه اش تنها نشسته |
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 تیر1387ساعت 4:16 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
روزها می گذرند
ثانیه ها می کاهند و من هر روز بدتر از دیروز می کاهم می جوشم می خروشم می شکنم و در استقبال مرگ ذره ذره آب می شوم ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 3:54 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد. و سهراب .... ماندگار شد .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 25 تیر1387ساعت 9:41 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
همره باد از نشيب و فراز كوهساران
از سكوت شاخه هاي سرفراز بيشه زاران از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران از زمين ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران از مزار بيكسي گمگشته در موج مزاران مي خراشد قلب صاحب مرده اي را سوز سازي سازنه ، دردي ، فغاني ، ناله اي ،اشك نيازي مرغ حيران گشته اي در دامن شب مي زند پر مي زند پر بر در و ديوار ظلمت مي زند سر ناله مي پيچد به دامان سكوت مرگ گستر اين منم ! فرزند مسلول تو ... مادر، باز كن در باز كن در باز كن ... تا ببينمت يكبار ديگر چرخ گردون ز آسمان كوبيده اينسان بر زمينم آسمان قبر هزاران ناله ، كنده بر جبينم تا رغم گسترده پرده روي چشم نازنينم خون شده از بسكه ماليدم به ديده آستينم كو به كو پيچيده دنبال تو فرياد حزينم اشك من در وادي آوارگان ،آواره گشته درد جانسوز مرا بيچارگيها چاره گشته سينه ام از دست اين تك سرفهها صد اره گشته بر سر شوريده جز مهر تو سودايي ندارم غير آغوش تو ديگر در جهان جايي ندارم باز كن ! مادر ، ببين از باده ي خون مستم آخر خشك شد ، يخ بست ، بر دامان حلقه دستم آخر آخر اي مادر زماني من جواني شاد بودم سر به سر دنيا اگر غم بود ، من فرياد بودم هر چه دلمي خواست در انجام آن آزاد بودم صيد من بودند مهرويان و من صياد بودم بهر صد ها دختر شيرين صفت و فرهاد بودم درد سينه آتشم زد ، اشك تر شد پيكر من لاله گون شد سر به سر ، از خون سينه بستر من خاك گور زندگي شد ، در به در خاكستر من پاره شد در چنگ سرفه پرده در پرده گلويم وه ! چه داني سل چها كرده است با من ؟ من چه گويم هنفس با مرگم و دنيا مرا از ياد برده ناله اي هستم كنون در چنگ يك فرياد مرده اين زمان ديگر براي هر كسي مردي عجيبم ز آستان دوستان مطرود و در هر جا غريبم غير طعن و لعن مردم نيست اي مادرنصيبم زيورم ، پشت خميده ، گونه هاي گود ، زيبم ناله ي محزون حبيبم ، لخته هاي خون طبيبم كشته شد ، تاريك شد ، نابود شد ، روز جوانم ناله شد ،افسوس شد ، فرياد ماتم سوز جانم داستانها دارد از بيداد سل سوز نهانم خواهي از جويا شوي از اين دل غمديده ي من بين چه سان خون مي چكد از دامنش بر ديده ي من وه ! زبانم لال ، اين خون دل افسرده حالم گر كه شر توست ، مادر ... بي گناهم ، كن حلالم آسمان ! اي آسمان ... مشكن چنين بال و پرم را بال و پر ديگر چرا ؟ ويران كه كردي پيكرم را بسكه بر سنگ مزار عمر كوبيدي سرم را باري امشب فرصتي ده تا ببينم مادرم را سر به بالينش نهم ، گويم كلام آخرم را گويمش مادر 1 چه سنگين بود اين باري كه بردم خون چرا قي مي كنم ، مادر ؟ مگر خون كه خوردم سرفه ها ، تك سرفه ها ! قلبم تبه شد ، مرد. مردم بس كنين آخر ، خدارا ! جان من بر لب رسيده آفتاب عمر رفته ... روز رفته ، شب رسيده زير آن سنگ سيه گسترده مادر ، رختخوابم سرفه ها محض خدا خاموش ، مي خواهم بخوابم عشقها ! اي خاطرات ...اي آرزوهاي جواني ! اشكها ! فريادها اي نغمه هاي زندگاني سوزها ... افسانه ها ... اي ناله هاي آسماني دستتان را ميفشارم با دو دست استخواني آخر ... امشب رهسپارم سوي خواب جاوداني هر چه كردم يا نكردم ، هر چه بودم در گذشته كرچه پود از تار دل ،تار دل از پودم گسسته عذر مي خواهم كنون و با تني درهم شكسته مي خزم با سينه تا دامان يارم را بگيرم آرزو دارم كه زير پاي دلدارم بميرم تالياس عقد خود پيچيد به دور پيكر من تا نبيند بي كفن ،فرزند خود را ، مادر من پرسه مي زد سر گران بر ديدگان تار ،خوابش تا سحر ناليد و خون قي كرد ، توي رختخوابش تشنه لب فرياد زد ، شايد كسي گويد جوابش قايقي از استخوان ،خون دل شوريده آبش ساحل مرگ سيه ، منزلگه عهد شبابش بسترش درياي خوني ، خفته موج و ته نشسته دستهايش چون دو پاروي مج و در هم شكسته پيكر خونين او چون زورقي پارو شكسته مي خورد پارو به آب و ميرود قايق به ساحل تا رساند لاشه ي مسلول بيكس را به منزل آخرين فرياد او از دامن دل مي كشد پر اين منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،باز كن در باز كن، ازپا فتادم ... آخ ... مادر م... ا...د...ر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 24 تیر1387ساعت 10:43 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
اندهت را با من قسمت كن
شاديت را با خاك و غرورت را با جوي نحيفي كه ميان سنگستان مثل گنجشكي پر مي زند و مي گذرد اسب لخت غفلت در مرتع انديشه ما بسيار است با شترهاي سفيد صبر در واحه تنهايي مي توانيم به ساحل برسيم و از آنجا ناگهان با هزاران قايق به جزيره هاي تازه برون جسته مرجان حمله ور گرديم تو غمت را با من قسمت كن علف سبز چشمانت را با خاك تا مداد من در سبخ زار كوير كاغذ باغي از شعر برانگيزد تا از اين ورطه بي ايماني بيشه اي انبوه از خنجر برخيزد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 تیر1387ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
شب چو بوسيدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او زير گيسو كرد پنهان روي خويش ماه را پوشيد با گيسوي خويش گفتمش : اي روي تو صبح اميد در دل شب بوسه ما را كه ديد ؟ قصه پردازي در اين صحرا نبود چشم غمازي به سوي ما نبود غنچه خاموش او چون گ ل شكفت بر من از حيرت نگاهي كرد و گفت با خبر از راز ما گرديد شب بوسه اي داديم و آن را ديد شب بوسه را شب ديد و با مهتاب گفت ماه خنديد و به موج آب گفت موج دريا جانب پارو شتافت راز ما گفت و به ديگر سو شتافت قصه را پارو به قايق باز گفت داستان دلكشي ز آن راز گفت گفت قايق هم به قايق بان خويش مانده بود اين راز اگر در پيش او دل نبود آشفته از تشويش او ليك درد اينجاست كان ناپخته مرد با زني آن راز را ابراز كرد گفت با زن مرد غافل راز را آن تهي طبل بلند آواز را لا جرم فردا از آن راز نهفت قصه گويان قصه ها خواهند گفت زن به غمازي دهان وا مي كند راز را چون روز افشا مي كند |
|
+ نوشته شده در
شنبه 22 تیر1387ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
معلم پاي تخته داد مي زد
صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود ولي آخر كلاسي ها لواشك بين خود تقسيم مي كردند وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان تساوي هاي جبري رانشان مي داد خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك غمگين بود تساوي را چنين بنوشت يك با يك برابر هست از ميان جمع شاگردان يكي برخاست هميشه يك نفر بايد به پا خيزد به آرامي سخن سر داد تساوي اشتباهي فاحش و محض است معلم مات بر جا ماند و او پرسيد گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز يك با يك برابر بود سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت معلم خشمگين فرياد زد آري برابر بود و او با پوزخندي گفت اگر يك فرد انسان واحد يك بود آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت پايين بود اگر يك فرد انسان واحد يك بود آن كه صورت نقره گون چون قرص مه مي داشت بالا بود وان سيه چرده كه مي ناليد پايين بود اگريك فرد انسان واحد يك بود اين تساوي زير و رو مي شد حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود نان و مال مفت خواران از كجا آماده مي گرديد يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟ يك اگر با يك برابر بود پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟ يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟ يك اگر با يك برابر بود پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟ معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد يك با يك برابر نيست |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 تیر1387ساعت 6:40 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
ازکجا می دانید
که مذابی ازفریاد درگلویی از آتش خاموش نمی جوشد درسیه کنجی ازاین تیره شبستان فراموشی ازکجا می دانید که نخواهد ترکید ناگهان بغض یتیمانه این خاموشی ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
من کیستم ؟!
مردی که کودکیش را مینالد !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
اي رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم بر من منگر زانكه به جز تلخي اندوه در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم اي رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب با خاطره ها آمدهاي باز به سويم؟ گر آمده اي از پي آن دلبر دلخواه من او نيم او مرده و من سايه ي اويم من او نيم آخر دل من سرد و سياه است او در دل سودازده از عشق شرر داشت او در همه جا با همه كس در همه احوال سوداي تو را اي بت بي مهر ! به سر داشت من او نيم اين ديده ي من گنگ و خموش است در ديده ي او آن همه گفتار ، نهان بود وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ مرموزتر از تيرگي ي شامگهان بود من او نيم آري ، لب من اين لب بي رنگ ديري ست كه با خنده يي از عشق تو نشكفت اما به لب او همه دم خنده ي جان بخش مهتاب صفت بر گل شبنم زده مي خفت بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم آن كس كه تو مي خواهيش از من به خدا مرد او در تن من بود و ، ندانم كه به ناگاه چون ديد و چها كرد و كجا رفت و چرا مرد من گور ويم ، گور ويم ، بر تن گرمش افسردگي و سردي ي كافور نهادم او مرده و در سينه ي من ، اين دل بي مهر سنگي ست كه من بر سر آن گور نهادم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 تیر1387ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم شدم آن عاشق ديوانه كه بودم در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت من همه محو تماشاي نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ريخته در آب شاخه ها دست بر آورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب آيينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا كه دلت با دگران است تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم سفر از پيش تو ؟ هرگز نتوانم روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد چون كبوتر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي من نه رميدم نه گسستم بازگفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم سفر از پيش تو هرگز نتوانم نتوانم اشكي از شاخه فرو ريخت مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت اشك در چشم تو لرزيد ماه بر عشق تو خنديد يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم پاي دردامن اندوه كشيدم نگسستم نرميدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 تیر1387ساعت 9:28 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
دلم گرفته است
دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده ي شب مي كشم چراغ هاي رابطه تاريكند چراغ هاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني ست |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 تیر1387ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
آنگاه که باید می ماندی رفتی !
حال که باید بمانی می آیی ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 11 تیر1387ساعت 8:42 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت نرسيده به درخت كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد پس به سمت گل تنهايي مي پيچي دو قدم مانده به گل پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور و از او مي پرسي خانه دوست كجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 تیر1387ساعت 9:2 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
قصيده آبي خاكستري سياهدر شبان غم تنهايي خويش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
دلم واسه دلم میسوزه !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 خرداد1387ساعت 9:25 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند كه ره تاريك و لغزان است وگر دست محبت سوي كسي يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك چو ديدار ايستد در پيش چشمانت نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟ مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور منم ، دشنام پس آفرينش ، نغمه ي ناجور نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد تگرگي نيست ، مرگي نيست صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را كنار جام بگذارم چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟ فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يكسان است سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين درختان اسكلتهاي بلور آجين زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه غبار آلوده مهر و ماه زمستان است |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
تو اومده بودی واسه دوستی !
من دیگه دل دوستی نداشتم . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 خرداد1387ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
تمام دوستانم پلی بودند برای ویرانیم . . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
به زندگی مادرم مینگرم
اشک در چشمانم حلقه می بندد . . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
سلام نازنینم
تولدت مبارک یک سال از عمرت سپری شد و باز چون سالهای گذشته تولدت رو بی من جشن گرفتی و من چون سالیان قبل هدیه ات را به روز دیدار موکول کردم دیداری که حسرتش همیشه با من است و آرزوی تبریک این دقیقا پنجمین تولد بی من هست یادش به خیر پنج سال قبل وقتی نوزدهمین تولدت رو با هم جشن گرفتیم چقدر کیک به خورد هم دادیم ٬ چقدر خندیدیم ٬ چقدر همدیگه رو بوسیدیم با هم آرزو کردیم و با هم شمع ها رو فوت کردیم یادته چه گل های واست خریدم یادته اون کیک یادته اون هم هدیه دلم گرفته ٬ خرابم . . . تولدت مبارک |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 9:46 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
دلم واست تنگ شده . . .
خیلی تنهام . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 6 اردیبهشت1387ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
بهترین شب و روز زندگی ام با تو سپری شد
و بدترین نیز حال کجایی ؟! حال که شب و روزم بی توست ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 7:59 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
سالها سپری می شود
از آن اتفاق شوم و شاید مبارک و من همچنان همانم که بودم ولی تو دست در دست کودکی که هرگز شالوده عشق من و تو نبوده است و چشم در چشم مردی که زندگی ام را دزدید من همانم ولی تو دست در گردن مردی که شبهایت را سحر میکند وشهوت هرزت را هرس من همانم ولی تو . . . و همچنان سالها سپری خواهد شد و من . . . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 فروردین1387ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط پریشان |
|
|
کسی در خانه ام را به صدا در نمی آورد
کسی برایم شعر نمی گوید کسی برایم ستاره نمی چیند کسی ماه را به خانه ام نمی فرستد کسی مرا به اوج خواستن نمی برد و کسی صدایم نمی کند من کجایم ؟! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 فروردین1387ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
من به تو بد کردم
یا تو به من فرقی ندارد من خرابم . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
روزگار اینسان که خواهد بی کس و تنها مرا
سایه هم ترسم نیاید دیگر از دنبال من |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 11:5 قبل از ظهر توسط پریشان |
|
|
انتظار و انتظار و انتظار . . .
چاره ای دگر نیست مرا ! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 10:50 قبل از ظهر توسط پریشان |
|
|
دیری است که خراب یک نگاه توام
تویی که نگاهت نیز پشت نقاب است . . . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 اسفند1386ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
تو را گریستم و خود را
در اولین دم هم آغوشی و آخرین دم جدایی . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 12 بهمن1386ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط پریشان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره نویسنده |
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جــام دگــر بگـیر و من نتوانم پریشان-متولد بهمن ماه 61تبریز |
| پیوندها |
|
بغض گرفته شراره ها و شکوفه ها شبنم سحر گاهی غروب درد انتظار عاشق دل داده رادیکال سوته دلان دوستت دارمها...آه...چه کوتاهند دل نوشته های یه پسر روانی |
| پیوندهای روزانه |
|
گاهی اوقات لازمه بعضی چیزارو آروم فریاد بزنی دفترچه خاطرات من ماه شب های تاریک من همه چیز با خدا ممکن می شود يك دردِ ساده من یک مسافرم یه دوستی ساده آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|